اما من! چه در آور است از " من" سخن گفتن!
همچون سایه ی لرزان پاره ابری رهگذر، بر سینه ی تافته ی غربت این کویر افتاده ام و می نگرم تا در زیر این آسمان، کسی هست که بار سنگینی را که بر دوش های خسته و فرتوتِ این کلمات نهاده ام و بر پشت زمین روانه کرده ام، برگیرد؟
جهان راپشت سر نهاده ام ، تاریخ را به پایان برده ام و اکنون رسیده ام به توده ای عظیم، همچون کوهی ، از حرف هایی که برای نگفتن دارم.
کوهی سنگین که بر سینه ی جانم افتاده و من در زیر فشارِ خفقان آور و دهشتناکِ آن، احساس می کنم که مرگ تا حلقومم بالا آمده و راه نفس را بر من بسته.
نمی توانم. طاقت آنکه جمله ای را که آغاز می کنم، به سر برم، ندارم.
چه راحت و خوبست حرف زدن بچه ها.جمله ندارند.کلمه حرف می زنند.یک صوت ، هجا، یک اشاره.
حالا می فهمم که " ناله" چیست. "آه" چیست. این ها جمله های سنگین وصفهای طولانی عبارت هایند که چنین در هم فشرده اند و چه راحت، چه خوب !
دلم می خواهد بنالم...
اما چقدر ناله کنم؟
دیگر نالیدن بس است.می خواهم فریاد کنم.اگر نتوانستم ، سکوت می کنم.
خاموش مردن بهتر از نالیدن است.
یا فریاد یا سکوت.دیگر راه سومی وجود ندارد.
اکنون رسیده ام به کناره ی دریای بی انتها.دریایی موج زن از " درد". در کنار این اقیانوس از حرف ها و حرف ها و حرف هایی که همچون آهنهای تافته ذوب شده اند و موج می زنند و آن گوهر یکدانه ی " کلمه" را که در آن افکنده اند، ایستاده ام.
اما در اینجا که منم ، کسی چه می داند که "بودن" نیز همچون زیستن، طاقت فرساست؟!
...
دیگر سکوت می کنم...
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
که می برند مرا روی شانه های سیاه
صدای گریه بلند است و جمله هایی هم
شبیه تسلیت و غصه و غمی جانکاه
به گوش یخزده ام می رسد و فریادی
شبیه حرمت این " لا اله الا الله"...
و چشم هام که چشم انتظار تو هستند
- اگرچه منجمدند و نمی کنند نگاه –
و بغض می کند آنجا جنازه ی من که
"تو" را همشه "نفس" می کشند و "خود" را "آه"
چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و
رسیده ام به غزل ، گل، شکوفه، دریا، ماه
بدون تو همه ی عمر من دو قسمت شد:
"دقیقه های تکیده" ، "دقیقه های تباه"
اگر چه متن بلندیست درد دل هایم
سکوت می کنم و شرح قصه را کوتاه
که باز جمعه رسید و نیامدی و شدند،
"غروب جمعه" و " مرگ" و " وجود من" همراه!
برای بدرقه ی نعش من بیا هر روز
که کار من شده سی بار مرگ در هر ماه
و کل دلخوشی زندگی من اینکه
تو یک غروب غم انگیز می رسی از راه
اللّهم اِن حالَ بَینی و بَینَهُ المَوت اَلَّذی جَعلتَهُ عَلی عِبادِکَ حَتما مَقضّیا فَاَخرِجنی مِن قَبری مُوتَزِرا کَفَنی شاهِرا سَیفی مُجَرِّدا قَناتی مُلَبّیا دَعوۀ الداعی فی الحاضِرِ و البادی

سلام نقطه سر سطر زندگی خوبست اگر چه با دل پر خون اگر چه در بن بست
همین که دل به نگاه "تو" داده ام زیباست تمام وسوسه ی زنده ماندنم اینست
دلم ،
شانه های شریف سکوت را می خواهد
که سر بگذارم
و زار بزنم
همه ی هیچی خود را...
تمام نقطه سر سطر.نقطه چین یعنی که بغض راه گلوی مرا به سختی بست.
نمی دانم چرا ؟!!
نمی دانم چرا غروب جمعه که می شود...
بی قراری شدت می گیرد...
چه رازیست در غروب جمعه؟ نمی دانم.
شاید ؛ "..."
حتی گفتنش هم سخت است...
می گویند ؛ جمعه عصر که می شود..
دیگر شما نیز مطمئن شده اید که این جمعه هم...
روز ظهور نبوده...
و موجی از غم ؛ در پسِ ناراحتی شما...
بر دل همگان می نشیند...
مولای من...
ناراحتی هایت را به من بده...
و اشک نریز
بگذار لااقل برای شما... ؛ به جای شما
من اشک بریزم...
به جای این همه اشکی که
شما برای ما ریخته اید...

« این پست رو تقدیم می کنم به عزیزی که تازه باهاش آشنا شدم.گرچه شاید هیچ وقت نخوندش»
این چندمین نامه است بابا، می نویسم؟!
هر چند یادت نیست اما می نویسم
دیروز هم برگشت خورده نامه هایم
من با امید این نامه ها را می نویسم
امروز با سارا کمی دعوایمان شد
از قهر ها ، از آشتی ها می نویسم
خانم معلم نمره ی عالی به من داد
او گفت من با عشق انشا می نویسم
مادر برایم قصه ای از کربلا گفت
در نامه ام عین همان را می نویسم
او از تحمل گفت از یاسی سه ساله
از تشنگی ، از صبر، دریا می نویسم
از دختری کوچک که نامش هم "رقیه" است
از بی وفایی های دنیا می نویسم
بابا! دلم ابریست میل گریه دارد
دلتنگیم را از همین جا می نویسم
این نامه را هم پست خواهم کرد امروز
اما برایت باز فردا می نویسم...
مسافر غروب... آخر تا کی؟
صبرم لبریز شده... طاقتم تمام... اشکی نمانده که ببارد...
من هستم و دریای قدم هایی که... هیچکدام... شاید هم ... همه شان
من ماندم و ...
گاهی... دلم برای خودم می سوزد...
و گاهی... دلم برای همه ی مثل خودم ها ...
من هیچ... با بقیه چه می کنی؟...
مسافر غروب... که هر غروب... سفر می کنی به دلم...
کاش...
مسافر همیشه بودی...
همه ی ساعتها...

آه ، علي
روزي که قرار بود به زمین بيايي ، کعبه از ميان شکافت
و نخستين ميزبانت در زمين شد،
و تو در همان پلک اول ، بوي خدا گرفتی.
حالا که شصت و سه سال از آن روز مي گذرد و تو مسافر آسمان هستي ،
تقدير اين است که اين بار تو با فرق شکافته ،
از “محراب نماز” به ملاقات خدا بروي...
آخرین باری که مهتاب از دلت جان می گرفت
ماجرای ماه و نخل و چاه پایان می گرفت
مهربان من که هر شب این یتیمستان بغض
زیر پایت کوچه هایش عطر انسان می گرفت

مهدی جان ؛
روزی سرخ از راه می رسی با لشگری از نور ،
و کوهها به استقبالت می آیند. آنگاه قیامت در قیام تو نطفه می بندد
و شمشیر بران تو ، انتقام اشک های محبوس در چاه را خواهد گرفت.
آنک تویی که باید به ناله های چاه پاسخ دهی ،
تنها تویی و یاوران نستوه تو...
تو همانی که دلت غربت مولاست در او
داغ نامردی کوفه است که برپاست در او

این امر بزرگ چیست؟و این شب کدام است؟
آن شب که از هزار ماه بهتر است ، کدام لحظات گرانقدر است؟
آن شب که فرشتگان فرود می آیند و روح(جبرئیل) نیز فرود می آید ،کدامین است؟
آن شب که فرمان ها و تقدیر ها را به زمین می آورند و بر طبق حکمت می نهند و معین می دارند؟...
فرشتگان و روح در هر سال در شب قدر پیوسته فرود می آیند و به اذن خدا هر امری و تقدیری را فرود آورند...
این فرشتگان بر چه کسی فرود می آیند و فرمان ها و تقدیر ها را به چه کسی می سپارند؟
آن آستان مقدس و مطلع نور که در شب قدر فرودگاه فرشتگان آسمان می گردد ، کدام آستان است؟...
فرشتگان در شب قدر مقدرات یکساله را به نزد ولی مطلق زمان می آورند و به او تسلیم می کنند.
این واقعیت همواره بوده و خواهد بود.
فرازی از نوشته های استاد محمد رضا حکیمی

بازم پنج شنبه شد ونزدیکِ جمعه...
با خودم زمزمه می کنم:
لحظه ی دیدار نزدیکست
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های نپریشی صفای زلفکم را دست
و آبرویم را نریزی دل
- ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیکست...

خدا کنه لحظه ی دیدار نزدیک باشه
شاید این جمعه بیاید شاید
پرده از چهره گشاید شاید


